Shit Happens

شما به دنبال چیزی هستید که اینجا نیست

قبیله یعنی یک نفر

حال مردها هم باید چیزی باشد شبیه زن‌ها: پریودیک و مودی. گیریم حالا نه همه‌ی مردها، ولی این نمودار پر کش و قوس را که می‌شود روی روحیات یک نفر برازش کرد. تو بگو آن یک نفر من باشم. لازم است این جمله را دوباره قرقره کنم که فرض محال که محال نیست؟!
می‌شود درِ اتاقت را باز کنی و بروی از یخچال آب برداری، ببینی امشب هم مثل تقریبن همه‌ی شب‌های دیگرِ هفته تنهایی. همخانه‌ای‌هایت هر کدام پوزه در سوراخی مشغولند. هرچند بود و نبودشان توفیر چندانی نکرده و نمی‌کند. همچین لحظه‌هایی‌ست که نمودار تغییر تقعر می‌دهد. نقطه‌ی عطف. نرخ صعودش را رو به کاهش می‌‌گذارد و شیب می‌گیرد سمت یک بیشینه‌ی موضعی. ولی باز حداقل نوکش رو به بالاست. اما نمی‌دانم کدام پروانه در چه کوهستانی خیال پرواز به سرش می‌زند که تسلسل اثرش می‌شود «پرنده‌ی مهاجری» که پر است از «شهوت رفتن». تصورِ یک بیشینه‌ی موضعی به سر چرخاندنی می‌شود یک حداکثر مطلق. می‌شود نقطه‌ی بالای بُرد آن نمودار. حال و روزگار هوس «سقوط» به سرش می‌زند. سقوطی در خودت. سقوطی مصیبت‌بار. مصیبتی حقیقی.
ساعت‌هاست گم شده‌ای در گوشه‌ی مبل قرمز خانه‌ات و موسیقی روی تکراری ابدی، شتابت را زیاد می‌کند. ترس برت می‌دارد نکند تئوری «پریودیک بودن حال مردان»ت غلط باشد. نکند مینیمومی وجود نداشته باشد؟ نکند این سقوط بی امان برود بشود یک مجانب عمودی؟ نکند گیر کنی در این ابدیت نزولی‌؟
قول داده‌ای بنویسی برایش. همانی که شب قبل دلت می‌خواسته بنویسی و خستگی امانت نداده. زیر باران چتر به دست از دانشگاه تا خانه را دل به داریوش سپردی تا الهه‌ی الهام روی شانه‌هایت بنشیند و کلمه‌ای این وسط نطفه کند‌. حتی آن اندک الکل محتویات قوطی‌ای که سر کشیدی هم افاقه نکرده. پروانه‌های دنیا را هم گویی خواب برده. پلی لیست می‌چرخد و می‌چرخد. توی این کوچه به دنیا می‌آیی. کوچه اما دیگر بن‌اش را نبسته و پرتت کرده بیرون. انگار هیچ‌کس منتظرت نبوده و نیست. پشت سر جهنم و روبرو پرتگاه عالم.
هذیان‌های مالیخولیایی دست از سرت برنمی‌دارند‌. ساعت هم تنبلیش گرفته. آخر می‌دانی، ده شب که می‌شود اینجا خورشید طلوع می‌کند. روزت شروع می‌شود. اما عقربه روی دقیقه‌ی آخر یخ زده انگار.
همینجاهاست که یه چهچهه‌ای از گوشه‌ی خانه بلند می‌شود. چشمت را هنوز باز نکردی که با صورت می‌خوری زمین. نمودار دست از سقوط برداشته. مینیموم همیشه مطلوب‌ترین نقطه‌ی منحنی‌ست. تو این نقطه است که چشم‌انداز پیشِ رو، سر بلند می‌کند و بالا می‌رود. نظریه‌ات امتحانش را پس می‌دهد. آزمایشی روی خودت که تنها نمونه‌ی همیشگی هستی‌. تویِ اهلِ طاعونیِ این قبلیه‌ی مشرقی.

من سال‌هاست دور مانده‌ام از تو

وسط میدان صبحگاهِ پادگان، تو صف جمعِ افسر وظیفه‌ها ایستاده‌ام. قرار است جانشینِ فرمانده بیاید بازدید. جانشین یک آخوند است که اوایل انقلاب تو کمیته بوده و بعدش که کمیته منحل شده، مثل خیلی از پاسدارهای آن موقع رفته عضو نیروی انتظامی شده و الان یک سرهنگ تمام است. یک افسر سخت‌گیر که بدن آماده و عضلانی‌ای دارد و نظامی‌گری و دیسیپلین برایش بسیار مهم است. می‌گویند وقتی از جای قبلیش منتقل شده به این پادگان، پرسنل آنجا گوسفند کشتند و شادمان از اینکه از شرش راحت شدند. فرمانده‌ی گروهان، کنار صفِ اول ایستاده و مشغول بررسی بچه‌هاست تا همه چیز مرتب باشد. این پا و آن پا می‌کنم که هرچه زودتر این صبحگاه نکبتی تمام شود و بگذرد و برویم دفتر و یک روز دیگر هم به آن ترخیص دست نیافتنی نزدیک‌تر شوم. ترخیص؟! پیش خودم فکر می‌کنم چقدر مگر باقی مانده از خدمتم؟ چرا پس تمام نمی‌شود؟ خسته شدم. سی سالگی هم رد شده و من همچنان سربازم. آسمان را نگاه می‌کنم، هوا شبیه یک روز بهاری‌ست. چهره‌ی بقیه سربازها خیلی واضح نیست. بیشتر که دقت می‌کنم می‌بینم که دوره‌ی سربازی من باید چند سال قبل تمام شده باشد. پس من چرا همچنان لباس بدقواره‌ی سربازی تنم است و تو پادگان و مراسم صبحگاه ایستاده‌ام. به خودم می‌گویم نکند یادم رفته روزها را بشمارم و بیخود و بی‌جهت تا الان مانده‌ام. باید زودتر بروم کارگزینی ببینم چرا کسی این همه مدت بهم نگفته خدمتم تمام شده. بعد می‌گویم که خب چرا باید بگویند. این‌ها که از خدایشان است نیروی مجانی مثل ما را مدت بیشتری داشته باشند. چهار تا فحش، زیر لب بارشان می‌کنم. باز شک می‌کنم. نمی‌شود که. منی که مثل همه، روزشماری می‌کردم تا آن شانزده ماه تمام شود و راحت شوم بروم سراغ بقیه بدبختی‌هام، چطور ممکن است فراموش کرده باشم. بعد خاطرم می‌آید که من سه سال قبل خدمتم تمام شده. شیرینی خریدم روز آخر، شاد و خندان با همه شوخی کردم. مُهر آخرِ تسویه را گرفتم و برای همیشه خداحافظی کردم از آن پادگان و سربازی و همه چیز. بعدش رفتم سرکار. دو سال کار کردم و همان موقع پاسپورتم را هم گرفتم و رفتم آمریکا. پاسپورت را که یادم می‌آید دلم قرص می‌شود. چون مطمئنم بدون داشتن پایان خدمت هرگز نمی‌توانستم پاسپورت بگیرم. شَکَم کاملن برطرف می‌شود و می‌فهمم دارم خواب می‌بینم. دنیا زیر و رو می‌شود. انگار از وسط جهنم پرتم می‌کنند بهشت، زیر یک درخت گوجه سبز. حس سبکی و بی‌خیالی خلسه‌واری دارم. گویی دیگر هیچ مشکلی وجود ندارد و فقط آرامش محض است. مثل همان حس بعد از مهر آخر تسویه، مثل بعد از امتحان آخر ثلث سوم، مثل رهایی بعد از کنکور. دلم می‌خواهد بدوم وسط میدان صبحگاه، همه لباس‌هایم را درآورم و بروم لپ جانشین را بکِشم. اما همچنان سیخ سر جایم توی صف ایستاده‌ایم و جنب نمی‌خورم. ناگهان فرمانده‌ی میدان فریاد می‌زند: ایست! میدان به جای خود! از خواب می‌پرم.

آن طرف اتوبان ایستاده‌ای. زیر پل عابر پیاده. درست کنار خانه‌ی قبلیمان. انگار منتظر تاکسی هستی. من که از لاین مخالف رد می‌شدم دیده بودمت آن سو ایستاده‌ای و همانجا زده بودم روی ترمز. باورم نمی‌شود بعد از این همه مدت اینطوری ببینمت. نمی‌فهمم چرا اینجا. مانتو و مقنعه‌ی سیاه پوشیده‌ای. قیافه‌ت شبیه همان عکس سه در چهاری‌ست که توی کیفم نگهش داشتم و با خودم بردمش آمریکا. چشمت به ماشین‌هایی‌ست که رد می‌شوند تا شاید بایستند و تو سوار شوی. من اما آن طرف اتوبان بُهت‌زده خیره مانده‌ام به تو. از جایم نمی‌توانم تکان بخورم. دلم از سینه‌ام دارد بیرون می‌زند که اگر تو من را ببینی، چه می‌شود. نگاهت که می‌چرخد دنبالِ یک تاکسی، من را برای یک لحظه می‌بینی و بعدش سریع سرت را می‌دزدی. خودت را می‌زنی به آن راه، انگار اصلن نفهمیده‌ای. اما من همچنان زل زده‌ام به تو و چشم برنمی‌دارم ازت. زمان که می‌گذرد، دزدکی نگاهم می‌کنی. هیچ ماشینی هم جلویت نمی‌ایستد که سوار شوی و بروی. شاید دلت نمی‌خواهد که بروی. خودم برای خودم آرزو می‌کنم و دلم قنج می‌رود. به ماشینم تکیه می‌دهم و دست به سینه با لبخند تمسخرآمیزی نگاهت می‌کنم. همان خنده‌ها که وقتی اذیتت می‌کردم، حرصت را درمی‌آورد و من بیشتر ذوق می‌کردم. این بار دیگر نگاهت یواشکی نیست و آشکارا سرت را سمت من می‌چرخانی و نمی‌توانی جلوی خنده‌ت را بگیری. احتمالن تو هم یاد همان خنده‌های حرص درآورم افتاده‌ای. با دست اشاره می‌کنمت و داد می‌زنم که صبر کنی بیایم آنور برسانمت. طوری واکنش نشان می‌دهی که یعنی انگار دلت می‌خواهد ولی نمی‌خواهی بروز دهی. سریع سوار ماشین می‌شوم و از اولین دوربرگردان می‌افتم آن لاین اتوبان. می‌بینمت هنوز سر جایت ایستاده‌ای ترمز که می‌کنم، در را باز می‌کنی و سوار می‌شوی. باورم نمی‌شود. دلم می‌خواهد بپرم محکم بغلت کنم. اما به خودم می‌گویم که نباید پایم را از گلیمم درازتر کنم فعلن. تا همینجایش را هم هیچوقت فکر نمی‌کردم شدنی باشد. سلام می‌کنم جواب می‌دهی. لبانت را فشار می‌دهی تا نخندی. من اما می‌زنم زیر خنده. تو هم می‌خندی و همدیگر را نگاه می‌کنیم. انگار همه‌ی آن سال‌های آزگار پاک شده و ما دوباره شده‌ایم مثل اولمان. همان دور دورهای دونفره که ساعت‌ها توی ماشین خیابان‌ها را می‌رفتیم و دستمان توی دست هم بودیم. عادت کرده بودم به رانندگی یک دستی. بعد فکر می‌کنم که آیا می‌توانم دستت را دوباره بگیرم. دستم را می‌برم سمت دستت. حس می‌کنم مشکلی نداری. دستت را می‌گیرم. انگشتانت را سفت فشار می‌دهی. باورم نمی‌شود. برمی‌گردم سمتت و بلند می‌گویم جدن دستت را هم می‌توانم بگیرم. می‌خندی. می‌خندم. ناگهان موبایلم زنگ می‌خورد. همینطور زنگ می‌خورد اما من دارم نگاهت می‌کنم و ذوق می‌کنم. ناگهان با سرعت زیاد دور می‌شوی. همه چیز دور می‌شود و ناپدید می‌شود. چشمهایم باز می‌شود. روی تختم دراز کشیده‌ام و موبایلم دارم صدا می‌دهد. دنیا آوار می‌شود روی سرم. سعی می‌کنم خودم را بزنم به آن راه و فکر کنم هنوز بیدار نشده‌ام. چشمهایم را می‌بندم و تلقین می‌کنم تا شاید ادامه‌ی خواب را ببینم. اما نمی‌شود. دیگر خوابم نمی‌برد.

.

ناخودآگاهم پایان دو دوره را هنوز باور نکرده. دو «تمام شده». دو «گذشته». دو حادثه‌ای که با خود تلخی متفاوتی را دنبال می‌کشند. اما دردش آنجاست که وقتی ناخودآگاهیم به خودآگاهی تبدیل می‌شود، تلخی اتفاق اول تمام می‌شود و دومی آغاز.

.

* عنوان تکه‌ای از شعری از رضا براهنی

اولیس

دو ماهی می‌شد که هر چند روز یک بار می‌رفتم فرماندهی یگان، دنبال نامه‌ی انتقالیم. پدرم که سی سال تو ارتش کار کرده بود، وقتی دید تنها پسرش بعد از بیست سال درس خواندن، واسه خدمت پرخاطره سربازی افتاده تو نیروی انتظامی پر مخاطره و دارد هر روز به پاس‌پلاکی عمرش را تو خیابان‌های شهر تلف می‌کند، به تکاپو افتاد که آشنایی، چیزی دست و پا کند بلکه من از آن جان کندن فرسایشی قسر درببرم و باقی سربازی را جای راحت‌تری خدمت کنم. ماشینم را تو سربالایی کنار پارک نیاوران پارک کردم و رفتم داخل پادگان. هر دفعه که وارد محوطه‎‌ی فرماندهی می‌شدم، یاد فضاهایی می‌افتادم که نویسنده‌های مخالف از دوران انقلاب کشورهاشون توصیف کرده بودند. که انقلابی‌ها ریخته بودند تو کاخ حاکمان، جو نظامی، معماری باشکوه گذشته در حال فرسودگی و جایگزینی استبداد با استبداد. چنارهای سر به آسمان کشیده‌، محوطه‌ی پادگان را سایه کرده بودند و خنکی اوایل پاییز می‌پیچید تو بدنم. از شانس من رییس نیروی انسانی، آن روز مرخصی یا ماموریت بود و پیگیریم باز هم بی‌نتیجه ماند. دست از پا درازتر برگشتم و تو دژبانی دفتر ورود و خروج را امضا کردم و برگشتم سمت ماشین.

کلاهم را با عصبانیت پرت کردم رو صندلی عقب و نیاوران را گرفتم به سمت پایین تا بیاندازم تو صدر و همت و بعدش کرج. کمی پایین‌تر از فرمانیه بود که دیدم کنار خیابان ایستاده. ریزه میزه و کمرش کمی خموده بود، سنگینی بدنش را انداخته بود روی عصایش که دودستی گرفته بود. از زیرِ روسری گل گلی که زیر گلو سفت کرده بود موهای سفیدش را بیرون ریخته بود و این چیدمان رنگارنگ در کنار مانتوی سدریش از دور نشان می‌داد که از آن پیرزن خوشتیب‌هاست. زدم روی ترمز و ماشین درست کنارش توقف کرد. تو همین گیر و دار بود که یک موتوری که کنار خیابان پارک کرده بود خواست از بین ماشینم و پیرزن راه بگیرد و برود. پیرزن که آهسته خیز برداشته بود تا درِ ماشین را باز کند، دید که موتوری دارد از آن بین رد می‌شود. صدایش را انداخت ته گلو و گفت بیا، بیا منُ زیر بگیر، خجالت نکش. خنده‌م گرفت. موتوری غرلندی کرد و سریع راهش را گرفت و رفت. با هزار پیچ و تاب که خودش را جا داد روی صندلی جلو، هنوز داشت زیر لب غر می‌زد. بعد که درِ ماشین را بست و نفس تازه کرد، رو کرد سمت من و سلام کرد. گفتم کجا می‌روید خانوم؟ با دست اشاره کرد و گفت همین پایین، می‌روم بانک صادرات پایین چهارراه پاسداران. درست است که مسیرم آن سمتی نبود، ولی چه اهمیتی داشت. راه که افتادم شروع کرد صحبت کردن. که سی سال است بازنشست شده و قبل از انقلاب معلم شماره یک شمرون بوده. تنها دخترش رفته انگلیس و حالا واسه یک بانک رفتن باید کلی سختی بکشد. چپ چپ نگاه کرد و فهمید منی که لباس نظامی تنم است و دو تا قپه‌ی طلایی رو شونه‌م تو چشم می‌زند، مسافرکش نیستم. گفت ایشالله تیمسار بشی، خیلی وقت بود که منتظر ماشین بودم و کسی سوارم نمی‌کرد. بعد کمی مکث کرد و گفت نه، تیمسار به درد نمی‌خورد. سربازیت تمام شود و بروی خارج، از این خراب شده راحت بشوی. مثل دختر من. خودش حرفش را تایید کرد و گفت آره اینطوری خیلی بهتر است.

چهار راه پاسداران را که رد کردم، می‌دانستم بانک صادرات کمی پایین‌تر سمت راست است. ماشین را که نگه داشتم، دست کرد تو جیبش و یک دوهزار تومانی درآورد. گفتم من کرایه نمی‌گیرم. گفت می‌دانم ولی این را باید بگیری. دست من سبک است و حتمن باید قبول کنی. نتوانستم بیشتر مخالفت کنم و اسکناس را گرفتم و منتظر ماندم پیاده شود. وقتی دیدم پله‌های بانک را که یکی یکی بالا می‌رود، سر ماشین را کج کردم و رفتم سمت مسیر خودم.

غذایم تمام شده بود. لیوان آبجو را سر کشیدم و آماده شدم که بیرون بروم. چند روزیست که هوا سرد شده و خیابان‌ها یخ بسته. کاپشنم را تنم کردم و آمدم سمت صندوق که پول  غذا را حساب کنم. یک بار-رستوران ایرلندی بود وسط شهر. آن شب، موسیقی زنده با سازبندی فولک ایرلندی داشت و هوس کرده بودم یک آن شب را به خودم حال بدهم و غذا و آبجوی خوب بخورم. وسط آمریکا، تجربه‌ی همچین فضای اروپایی می‌چسبید. تو بگیر جو جیمز جویسی و دوبلین گرفته بود من را. پشتِ سرِ صندوق‌دار، روی دیوار یک تخته بود که رویش پر بود از اسکناس. از هر کشوری یک اسکناس چسبانده شده بود. یاد کبابی‌های بین راهی ایران افتادم که زیر شیشه‌ی میز صاحب رستوران پر بود از کارت و عکس و خرت و پرت. دست کردم تو جیبم که کارت بانکیم را در بیاورم و بدهم به صندوق‌دار، از لای یکی از جیب‌های کیف پولم یک اسکناس دوهزار تومانی افتاد زمین. یادم آمد وقتی کمتر از یک سال پیش داشتم وسایلم را جمع و جور می‌کردم که زندگیم را بار بزنم بیایم اینور دنیا، تو خرت و پرت‌های داخل کیف پولم دو تا چیز را نگه داشتم و با خودم آوردم. یکی آن اسکناس دوهزار تومانی که خانم معلم شماره یک شمرون بهم داده بود و یکی هم یک عکس سه در چهار. خم شدم اسکناس را برداشتم تا  بگذارم سرجایش. اما نگاهم افتاد به تخته چوب روی دیوار.
خانم معلم دوست داشتنیِ شماره یک شمرون! راست می‌گفتی، دستت خیلی سبک است. اسکناس‌ت انقدر سبک بود که بال زد و بال زد و رفت آن سوی آب‌ها. من را هم با خودش برد. حالا اما جای آن دوهزار تومانی قرص و محکم است. نشسته کنار  ده‌ها اسکناس دیگر -که کسی نمی‌داند- شاید هر کدامشان داستانی برای گفتن دارند. اما راستش را بخواهید، من همچنان همان سرباز کلافه‌ی آن روزهام که نه می‌خواست تیمسار شود، نه برود بنشیند کنار اسکناس‌های دیگر روی یک تخته چوب تو یه کافه‌ی ایرلندی.

One more cup of coffee

یکشنبه شب شده، شش روز از هفته را کار کرده‌ام، خستگی توی تمام مفصل‌ها، توی لایه لایه وجودم نفوذ کرده. تلفن کسی را جواب نمی‌دهم. دیگر تاریک شده و نمی‌شود اسم غذایی که می‌خورم را ناهار گذاشت. کافی میکر را پر از آب می‌کنم و دو تا چای کیسه‌ای تو قوری می‌اندازم و می‌نشینم پشت لپ تاپ. همچین موقع‌هایی‌ست که هیولا از خواب بیدار می‌شود و شروع می‌کند پیچ و تاب خوردن. باید غروب باشد، جمعه-یکشنبه شبی باشد، تنها باشی و کرخت لم داده روی مبل و خیره به نقطه‌ای روی دیوار، لیوان چایی را زیر دماغت همینطور فوت کنی، تا این هیولای خودآزاری زنده شود. تو بگیر ققنوس‌وار خود را نابود می‌کند و دوباره می‌زاید. حالا نه اینقدر افسانه‌ای، اتفاقن خیلی هم روزمره و زمینی و دمِ دستی.

آدرس ایملت را در تو جیمیل سرچ می‌کنم. بالایش می‌نویسد: یک تا پنجاه، از خیلی! هیولا کارش را شروع کرده. اسکرول می‌کنم و پایین می‌آیم. ایمیل‌های طولانی، استدلال و توجیه ودست و پا زدن از من و پس زدن و بد و بیراه و تمسخر از تو. سریع ردشان می‌کنم. هیولا امشب وجدان را نشانه نگرفته، انگشت گذاشته روی زخم‌های دیگر. پایین‌تر می‌آیم، صحبت‌های معمولی، تبادل اخبار، روزمرگی، خستگی و درماندگی. پایین‌تر، غر و ناله از کار و فشار زیاد و اینکه چه اوضاع ناسوری‌ست این روزگار. عقب‌تر تک‌گویی‌های بی‌جواب از دلتنگی، گله از غیرقابل تحمل بودن جدایی. پایین‌تر، لینک‌های استخدام که برایم می‌فرستادی، عکس‌های تک و توک از مسافرت‌ها که تو با خانواده می‌رفتی و من با دوست‌هام. تو آن سوی پلاژِ متل قوبا پدر و مادرت و بقیه، من این سر پلاژ با عطا.

پایین‌تر عکس دونفره، من با لباس سربازی و تو کنارم با شالِ سبز. دلتنگی‌ها و ناله از اینکه چرا مرخصی‌های ساعتی انقدر کوتاه است و اینکه این سربازی چرا تمام نمی‌شود. پایین‌تر از مکالمه‌های تک نفره، تو توی خانه و من کیلومترها دورتر، زیر پرچم و آموزشی. هیولا مستانه مشغول تاخت و تاز است و هورمون‌های سادومازوخیستی‌اش با دوز بالا ترشح می‌شود.

پایین‌تر عکس دفاع پایان‌نامه‌ی تو. پایین‌تر دفاع پایان‌نامه من. پایین‌تر سفر طالقان، تو با دوستانت و من پیش عطا و جاده‌ای که تنها قسمت دو نفره سفر بود. پایین‌ترش لباس کادوی تولدت، پایین‌تر، پایین‌تر، پایین‌تر… اینجا که رسید هیولا ارضا شد، نعره آخر را زد و لولید درهزارتوی ناپیدایش:

و تا صبح عکس‌هایت را نگاه کردم

و پیش خود به خدا (که یک اصطلاح است) گفتم:
در این جهان – که ادعا می‌کنی بزرگ است
در این زمان که ادعا می‌کنی بی سر و پایان است
و تو که ادعا  می‌کنی از این دو هم بزرگتری
چه می‌شد یک لحظه و یک جا را فقط برای من و او می‌آفریدی؟
چه می‌شد ای قادر متعال بخیل

بافته بر قماش جان

زیر پل کریمخان دستت را محکم گرفته‌ام. نیروی انتظامی با فاصله ایستاده و تماشا می‌کند. جمعیت بی قرار و ساکت منتظرند یکی شعار اول را بدهد. اصرار کرده بودی این دفعه باید با خودم ببرمت. گفته بودم شوخی نیست، مثل تجمع‌های قبل از انتخابات نیست. درگیری‌ می‌شود، لباس شخصی از یک طرف نیروی انتظامی از طرف دیگر ممکن است حمله کنند دستگیر کنند، خطرناک است. گفته بودی دیگر طاقت نداری توی خانه بنشینی و منتظر بمانی کی تلفن‌ها وصل می‌شود و بفهمی من سالمم. سیزده آبان بود. همه می‌دانستند قراراست تجمع بشود. ماشین را تو یکی از کوچه پس کوچه‌های بلوار کشاورز پارک کرده بودم. از سر کار آمده بودی. مقنعه سرت بود. دستت را سفت گرفته بودم. این بار دیگر بی مهابا نمی‌زدم به جمعیت. با احتیاط راه می‌رفتم. روبروی نشر چشمه که رسیدیم یکی داد زد «یا حسین». به «میر حسین» نرسیده بود که لباس شخصی‌ها از زیر لباسشان چوب و زنجیر درآوردند و حمله کردند. چند قدمی ما بودند. ترس را دیدم که پخش شد روی صورتت. آن لحظه تو ضعیف‌ترین و معصوم‌ترین موجود عالم بودی برایم. گیریم میان حلقه‌ی کفتارها. داد زدم «بدو». دستت را کشیدم دنبال خودم. می‌دویدیم و زنجیرهای چرخان پشت سرمان هو هو می‌کشیدند. اگر یکی از آنها به تو می‌خورد چی؟ من چطور خرخره‌شان را می‌جویدم؟ فاصله که گرفتیم لباس شخصی‌ها ادامه ندادند. ولی من همچنان تو را می‌کشیدم دنبال خودم. می‌گفتی دیگر حمله نمی‌کنند، صبر کن. صبر نمی‌کردم. زیر لب می‌گفتم «گور بابای جنبش سبز، گور بابای میرحسین، گور بابای من، تو که نباید اینجا باشی». تو جایت آنجا نبود. تو را باید می‌گذاشتم در دورترین نقطه ممکن. جایی که دست خدا هم بهت نرسد. که هیچوقت آن وحشت جرات نکند سمت تو بیاید.

داخل یکی از آلاچیق‌های پارک لاله نشسته‌ایم. دستت را گرفته‌ام و با انگشتت بازی می‌کنم. ماه رمضان است ولی وسط تابستان تشنگی امان نمی‌دهد و وقتی مطمئن می‌شویم هیچکس دور و اطراف نیست کمی از آن آب معدنی که گوشه‌ای قایم کرده‌ایم می‌نوشیم. محل کارَت خیابان فلسطین بود. پایان دوره سربازیم را می‌گذراندم. میدان انقلاب کلاس آموزشی می‌رفتم. زودتر از خانه در می‌آمدم چون تو از سر کار که تعطیل می‌شدی فرصتی بود تا شروع کلاسم که همیگر را ببینیم. می‌نشستم تو پارک کوچک روبروی شرکتتان تا بیرون بیایی. می‌شد که من را نبینی و من از پشت بیایم کنارت و اذیتت کنم. بلوار کشاورز را می‌گرفتیم تا نزدیک‌های پارک لاله پیاده می‌آمدیم. دست در دست. بازویت گره خورده به پیچش دست من. اگر فرصت داشتیم که می‌نشستیم تو پارک لاله و حرف می‌زدیم. نمی‌فهمم چطور ‌می‌توانستم با یک نفر انقدر حرف بزنم. الان اگر جمع ببندند، روزی یک پاراگراف هم حرف نمی‌زنم با کسی. حرف یعنی موضوعی داشته باشم برای تعریف کردن یا اصلا حوصله‌ای برای گفتن. مادرم هر روز باید بیاید اسکایپ با من صحبت کند. خودش می‌گوید تنها دلخوشیش همین است. می‌دانم راست می‌گوید. اما حرف‌های من تکراری‌ست. زندگی تکراری و خالی که تعریف کردن ندارد. اگر وقت هم نبود که خیابان قدس را می‌گرفتیم و می‌آمدیم سمت انقلاب. افراهای گوشه خیابان، آن را سایه کرده بود و همیشه خلوت بود. نرم نرم قدم می‌زدیم. عجله‌ای نبود. انگار نه بعد از این کاری داریم و نه قبلش از جایی آمده‌ایم. نگار همیشه بود که این خیابان را پیاده رفته‌ایم و بعد از آن هم می‌رویم.

پشت فرمان هستی و روبرویت را نگاهی می‌کنی. تاریک شده و باید بروی خانه. سراشیبی تند بام کرج را پایین می‌آییم. سرم کج است به سمت تو. دستت را سفت گرفته ام. انگشتانم بین انگشتانت قفل شده. سرم سمت تو چرخیده و به قاب نوری که چشمانت را روشن کرده نگاه می‌کنم. می‌گویی: «نگاه داره؟». می‌گویم: «داره، زیاد». می‌رسیم میدان طالقانی. می‌گویم کلاچ را بگیر. می‌گیری. دنده را خودم عوض می‌کنم. دستت را ول نمی‌کنم. نزدیک خانه‌تان است. باید پیاده شوم. می‌گویم: «یه دور دیگه میدون رو می‌زنی؟». یک دور دیگر می‌زنی

شنیدم کسی که دستش قطع می‌شود تا مدت‌ها مغز حس می‌کند دست سر جایش است و دستور می‌فرستد به آن عضوی که دیگر نیست. دل و انگشتان هم باید همچین داستانی داشته باشند.

خوشتیپ

سفارش قبلی را تحویل داده بودم و داشتم الکی ول می چرخیدم تو خیابان های شهر که مسیج رسید. باید می رفتم یک رستوران جدید و غذا را تحویل می گرفتم و می رفتم سمت خانه مشتری بعدی. دو هفته ای می شود به عنوان «دلیوری درایور» کار می کنم و خرج زندگیم را با دلار آمریکا می گذرانم نه با ریال ایران. مسیج که آمد دیدم «تیپ» را صفر زده. فحش دادم به مشتری. کلی این طرف آن طرف رفته بودم و حالا این مرتیکه خساستش گرفته بود.
آدرسش سرراست نبود. یک مجتمع بزرگ وسط چهارتا خیابان و آدرس یکی از واحدهای این ساختمان بود. نمی دانستم ورودیش از کدام خیابان است و اصلا آپارتمانش کدام طرف است. ماشینم را که پارک کردم و پیاده شدم همینطور زیر لب فحش می دادم. دلیوری برای هیچ. فحش داشت خب. رفتم آن سوی خیابان و دنبال ورودی ساختمان می گشتم. سر و ته نداشت. داشتم دور ساختمان چرخ می زدم تا راهی پیدا کنم، یکی از آن طرف خیابان صدایم کرد. گفت یک سوال داشتم از شما. چهره ی شلخته ای داشت و سر و وضعش نامرتب بود. هیچوقت فکر نمی کردم اینجا هم کسی بیاید وسط خیابان به آدم بگوید اهل فلان شهر است و پول ندارد که برگردد خانه اش و این صحبت ها. ولی دیدم که می شود. گفتم پول همراهم نیست. واقعا نبود. یکهو یادم افتاد این سفارش را باید پولش را نقد بگیرم از مشتری و می بایست با خودم پول می آوردم. پیش خودم گفتم گور پدر مرتیکه خسیس. یک چیزی می شود. به پسرک گفتم پول همراهم نیست، ولی بگذارد بروم این سفارش را تحویل بدهم، برگشتنی می آیم پیشش. گفت مثلا چند دقیقه دیگر؟ گفتم کمتر از پنج دقیقه. رفت نشست روی پله ی ساختمان. نگاهش کردم. منتظرم بود. راه افتادم و ورودی آپارتمان مرتیکه را پیدا کردم. غذا را تحویلش دادم، فیلم بازی کردم که حواسم نبود که باید نقد از شما پول بگیرم و پول خورد همراهم نیست. گفت اشکالی ندارد و در حالی که قلاده سگش را گرفته بود که به من حمله نکند رفت داخل که پول خورد بیاورد. سی دلار بهم داد. پول خورد بود. خواستم بقیه حسابش را برگردانم که گفت لازم نیست، بقیه ش را «تیپ» در نظر بگیرم. که می شد سه دلار. تشکر کردم.
از آن طرف ساختمان دور زدم و آمدم سمت ماشینم. داشتم سوار می شدم که یادم آمد آن پسرک منتظرم است. برگشتم سمت ضلع غربی ساختمان،  دیدم روی پله نشسته کماکان. من را که دید، از آن سوی خیابان دوید سمت من. سه دلار تیپ را شمردم و بهش دادم. گفتم بقیه پولی که دارم برای خودم نیست و پول غذاست. دستش را دراز کرد که دست بدهد. دست دادم. تشکر کرد. خیلی تشکر کرد. گفتم کار خاصی نکردم. رفتم سمت ماشین. دیدم که خیابان را گرفته و دارد می رود. موهایش از فرط چربی در آن باد تندی که می آمد تکان نمی خورد.
شب که برگشتم پول ها را تحویل دفتر مرکزی بدم شروع کردم از مشتری خسیس بد گفتن. «پیتر»، تلفنچی سیاه شرکت که یکی از چشمهایش چپ است هم دنبال حرف من را گرفت و به همه آدمهای خسیس که دلشان نمی آید چند دلار تیپ بدهند فحش داد. پول را تحویل دادم و آمدم خانه.

رها کن بره رییس!

دستم را كردم تو جيبم و از كلاب آمدم بيرون. من حتى آن زمان كه بچه سن بودم و دنبال دوست دختر مى‌گشتم و به هر درى مى‌زدم هيچوقت نرفتم صاف تو روى كسى بگم خانم محترم من از شما خوشم مى‌آيد و مى‌شود بيشتر با هم آشنا بشويم و از اين صحبت‌ها. يا رويش را نداشتم يا تحمل نه شنيدن آسان نبوده برایم احتمالا يا اصلا آدم اين كار نبودم. حالا كه ديگر نه تنها دنبال كسى نيستم بلكه در جهت مخالف با حداكثر سرعت فرار مى‌كنم، من را چه به كلاب، چه به اين قرتى بازى‌ها. تازه قاطى يك مشت آدم كه هيچ وجه مشترك نداريم. حتى يكى از آهنگ‌هايى كه همخوانى مى‌كنند را يك بار هم نشنيدم. اين را بگير و برو تا آخر. اينجا دموكراسى تا گوشت و خون همه فرو رفته. سليقه ها، طرز صحبت، لباس پوشيدن، برخورد با يك موضوع خاص، اصلا تمام جوانب كوچك زندگى جامعه انگار يك شكل شده. همه تو يك مسير جلو مى‌روند. حالا با تيپ‌هاى مختلف. دموكراسى، متفاوت بودن را نمى‌فهمد، ذوب مى كند، ناديده مى‌گيرد. تو حتى وصله ناجور هم نيستى، همه يا جور هستند يا كلا نيستند.
از در كلاب آمديم بيرون و سوار ماشين دوست دختر آمريكايىِ الف شديم. يك هفته پيش تو همين كلاب باهاش آشنا شده و دختره هر روز مى آمده دنبالش و صبح برش مى‌گردانده. با ماشينش ما را آورده بود مركز شهر و خب انتظار داشتم برمان گرداند خانه. تو ماشين، الف به فارسى گفت اين يك كم مست است و خيلى تمايل نداره تا آن سر شهر برود و برگردد. چاره اى نبود. شب را بايد خانه دختره مى‌خوابيدم
تازه اسباب كشى كرده بود به آنجا و آشفته بازارى بود خانه اش. مستى از سرم افتاده بود و داشتم فكر می‌كردم شب را كجا می‌توانم بخوابم. تختش را وسط هال گذاشته بود و دور و برش پر بود از لباس زير و پوسته كاندوم و كلى دى وى دى فيلم. سر كه مى‌چرخاندى چندتا تابلوى آدرى هپبورن و مرلين مونرو را مى‌ديدى كه هنوز رو ديوار نصب نشده. گربه سياه سفيدش هم بى‌تفاوت نسبت به همه چيز دراز كشيده بود روى كاناپه. اما قرار نبود به اين زودى بخوابيم. شام را از فست فود گرفته بوديم كه تو خانه بخوريم. داشتم لباس‌هاى رو صندلى را مى ريختم يك جاى ديگر كه دختره داد زد پيداش كردم.
فندك را بايد سر و ته مى‌گرفتم تا آتش روى دهانه‌اش برسد. از ناشى‌گرى من بود يا هرچى شستم اين دفعه هم سوخت. هرچه به دختره گفته بودم من خوبم و ديگر نمى‌كشم با تحكم گفته بود بايد بكشى و فندك را محكم تو دستم مشت كرده بود. سين اهل ويد نبود و نشسته بود آن‌سوى ميز و يك بند حرف مى‌زد. من و الف اعتقاد داشتيم كه سين با اينكه نكشيده از ما حالش بهتر است و احتمالا در حد بو كشيدن هم برايش كافى‌ست. سر همين موضوع خنده شروع شده بود و بند نمى‌آمد. سين هم گير داده بود به يك آهنگ كانترى و داشت لهجه جنوبى اينجا را مسخره مى‌كرد. براى دهمين بار آهنگ را مى‌خواند و مسخره مى‌كرد. سه ايرانى نشسته بودند جلوى يك دختر آمريكايى تو يك خانه اى وسط آمريكا و لهجه كانترى را مسخره مى‌كردند. خنده قطع نمى‌شد و با اينكه هر چه رو ميز بود را خورده بودم دلم داشت ضعف مى‌رفت.
سين زرنگى كرده بود و روى تنها كاناپه خانه خوابيده بود. الف و دوست دخترش هم روى تخت به هم گره خورده بودند. گربه را كه زير ميز لم داده بود بلند كردم وبا خودم بردم تو بالكن. يك كم خر خر كرد ولى مقاومت نكرد. ماه كامل بود و من روى صندلى راحتى قرمز دراز كشيده بودم و از بالكن آسمان را نگاه مى كردم. ساكت بود و از دور فقط صداى جيرجيرك به گوشم مى رسيد. گربه چشمهايش خمار شده بود و دلش مى خواست بيشتر نوازشش كنم. چراغ چشمك زن هواپيمايى در آسمان ديده مى شد كه انگار به سمت شرق پرواز مى‌كرد. مغزم هم آرام آرام داشت فرود مى‌آمد.

پارک وی

تصور كن مرخصى ساعتى گرفتى، آمدم جلوى شركت دنبالت. راه افتاديم چمران شمال را تا ته آمديم و زير پل پارك وى به سمت پايين اولين كوچه سمت راست. ماشين را به زور جا كرديم. دربان سيبيلوى شاطر عباس با آن كلاه مسخره بهمان لبخند زده و خوش آمد گفته. دستت را دور بازويم قلاب كردى و پله ها را كه بالا مى‌رويم تو آينه ى پاگرد، پله به پله تمام قد مى‌شويم. فرض كن يك روز ميان هفته ست و آن ميز دو نفره‌ی گوشه‌ی رستوران خالى ست. همان كه كنار پنجره ست و منظره‌اش رو به پل و خيابان وليعصر و آن دورها، كوه‌هاى تهران. هنوز وليعصر يك طرفه نشده. آن مونيتور زشت گنده را هم روى پل نصب نكرده‌اند. اصلا پاييز است و چنارهاى وليعصر زرد و نارنجى اند. هنوز سفارشمان حاضر نشده. هيچ صدايى نمى‌شنويم. انگار هيچ كس توى رستوران نيست و از آن هياهوى هميشگى چيزى به گوشمان نمى‌رسد. تو به خيابان زل زدى، يك راننده آن پايين با پليس بگو مگو مى كند. تو از نان داغى كه شاطر آورده تكه تكه مى‌كَنى و مى‌خورى. حواست به من نيست. من هم خيره به تو نگاه ميكنم و با انگشت كوچكت بازى مى كنم.

نه هیچ وقت آن نان تمام شود، نه دعوای راننده و پلیس، نه سفارشمان حاضر شود.

+

همه جان و تنم…

نظافت صبحگاهى را انجام داده بوديم و داشتيم «وضعيت كامل» مى كرديم كه به صف شويم براى رفتن سمت صبحگاه. صبح خنك خردادى در يكى از شمالى غربى ترين شهرهاى ايران. زير كوهپايه سبلان. تا كمركش زير برف. دامنه اى سبز با گله گله شقايق هاى قرمز در هارمونى با چمنهاى وحشى. سربازهاى بى درجه، روبروى آسايشگاه به صف ايستاده بوديم. فرمانده داشت آنكادر تختهامان را بررسى مى كرد تا بهانه اى پيدا كند و بيايد سرمان داد و فرياد كند. كه البته هميشه بهانه اى بود براى اين كار.
كلاهش را كشيده بود پايين تر و تلاش مى كرد كاريزماى صورتش بيشتر شود. غرهايش را زده بود و سرتكانهايش را داده بود و اشاره كرد به ارشد كه اين آشغالها را بفرست سمت ميدان صبحگاه. ما بايد دو درجا پا مى گرفتيم و به فرمان رژه حماسى مى رفتيم سمت شرق پادگان و روبروى جايگاه. هر گروهان براى خودش سرود داشت. از خوش شانسى ما بود يا جو نادرشاهى فرمانده گروهان نمى دانم، سرود رژه حماسى ما «نام جاويد وطن» بود. سيلاب سوم شعر را پا مى كوبيدم. نام / جاويد/ وطن … مى كوبيديم. صبح/ اميد / وطن … پا مى كوبيديم. از سر خود نمايى بود يا ترس از تنبيه، صدا را انداخته بوديم ته گلو و فرياد مى زديم. احساس مى كرديم پادگان زير پوتينهاى زمختمان مى لرزد. مى رسيديم به محل استقرارمان در ميدان صبحگاه ضربان قلبمان رسيده بود به سقفش و لحظه شمارى مى كرديم وقتى داريم از روبروى جايگاه رد مى شويم دو بار پشت سر هم بشنويم «خيلى خوب» و تا شب از تمرين رژه خلاص بشويم.
شب شده بود. دو بار كه هيچ، حتى يك بار هم از سردار «خيلى خوب» نشنيده بوديم و فرمانده گروهان جوش آورده بود و تا ناى آخر ما را تو ميدان رژه برده بود. جنازه بوديم و اگر چشمها را روى هم مى گذاشيم رفته بوديم تا فردا صبح كه به تق تق ضربه انگشتر فرمانده روى در آسايشگاه از خواب بپريم. اما زل زده بودم به دستهاى على – تلفنچى هميشگى- تا گوشى را بردارد و ميان حرفهايش بشنوم كه از تخت شماره سى و هفت صحبت ميكند و عين فنر از روى تخت بپرم و نيش تا بناگوش باز كنار على كه دارد اذيتم مى كند پابه پا بكنم.
هنوز همه چيز خوب بود. هنوز وسطهاى تابستان بعد از آموزشى نشده بود. هنوز آن دختره زنگ نزده بود كه فلانى بيا يك الكى بزنيم و پكيديم و اين حرفها. هنوز صبح فرداى آن شب نشده بود و دنيا آوار برنگشته بود روى زندگى من. وقتى زنگ مى زدى تقويمم ورق مى خورد. روزم روز بود كه تو پشت خط آرام مى فهمانديم كه دلت برايم تنگ شده و من كنج آن تو رفتگى جلوى آسايشگاه وا مى رفتم. على پنج انگشتش را باز مى كرد و نشان مى داد كه خاك بر سرت و من مى گفتم خواهرم بود بى شعور! و على مى گفت ارواح عمه ت.
هيچ وقت حتى به مخيله م خطور نمى كرد روزى دلم بخواهد زمان برگردد به آن صبح كه پا را محكم مى كوبيدم و داد مى زدم: نام جاويد وطن.

مايا

موهاى شرابى رنگى تيفوسى داشت كه شلخته حالت گرفته بودند. قدى نه چندان كوتاه با پاهايى كشيده و خوش فرم. شلوارك جين با لبه هاى پاره، روى يك ساق مشكى كه تكه هايى از آن هم پاره بود. نيم بوت مشكى رنگ. چهره زيباى شمال اروپا كه رنگ مويش آن بورى زننده قابل انتظار را از بين برده بود. وقتى مى خنديد گوشه چشمهايش چروك مى خورد و مهربانى چهره اش چند برابر مى شد. كنار اين تركيب، نگينى (پيرسينگ؟!) كه زير لب پايينى فرو رفته بود را اضافه كنيد تا ببينيد چه محشرى به پا كرده بود.
خيابان هاى استانبول را گز مى كردم و از همان چند روزى كه غنيمت كرده بودم براى ديدن اين شهر داشتم نهايت استفاده را مى بردم. از پياده روى خسته شدم و سوار اتوبوس شدم كه به يكى از بندرهاى شهر برسم و از آنجا با كشتى بروم سمت خانه دوستم. انتهاى اتوبوس نشسته بودم و مردم را تماشا مى كردم. شهر توريستى و انواع نژادها و مليتهاى مختلف را مى شد ديد. يكى از ايستگاه هاى ميانه راه بود سوار شدند. دو جفت زوج كم سن و سال. به قيافه هايشان مى خورد اوايل بيست سالگيشان را مى گذرانند. از چهره و زبانشان به نظر مى رسيد بايد از حوالى آلمان يا اتريش باشند. دخترك مو قرمز كه دست به ميله اتوبوس ايستاده بود و پيوسته مى خنديد، من را محو خود كرده بود. چيدمان المانها چنان هنرمندانه بود كه مى شد ساعتها نگريست و سير نشد.
اين تصوير يك جايى گوشه ذهنم حك شده. گيريم همچون شمايلى از يك زن در گوشه يك غار باستانى كه هزاران سال پيش، از تخيل واضح يك مرد به ديواره آن غار نقش بسته. چنان دور، چنان دست نيافتنى و به همان صورت ماندنى.